خرید بک لینک
به نام خدا ... پی نوشت: یکی می گفت کی این سال تموم می شه درد و بلا تموم بشه. پیش خودم گفتم، می تونی گواهی بدی که با پایان امسال، تموم می شه این خبرها و اتفاقات بد و حسهای حال به هم زن؟

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 20:43

به نام خدا


خدای خوبم میشه لطفا دست پر مهرتون رو از روی دگمه delet بردارید؟

نوع بشر تا پایان 95 منقرض میشه با این اوصاف.






برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 23:37

به نام خدا


انقدر آخه این روزها بد؟!؟!













هوووووف...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 23:37

به نام خدا واقعاً تأسف باره اینکه بیام و بگم: "همسر راست می گفت". ولی خب همسر بنده یک جامعه شناس ایرانی هست. بگذریم از سابقه کاریش. وقتی من دودوتا چهارتا می کردم، اون می گفت که خیلی امید نداشته باش. در تاریخ 16 بهمن. بعله این مردم غیور ما، باز هم شگفتی آفریدن. همسر می گه یه آتیش به چه عظمت درست کر

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 14:53

به نام خدا امروز با بچه ها، جشن گرفتیم پایان روزهای کاری رو. اونها از دانشگاه و کار و بار اومده بودن منم فارغ از خونه تکونی. لنگ ظهر رفتیم بیرون گردش. همسر من تأکید کرده بود سرو ته گشت و گزار رو تا قبل ساعت 2 هم بیارید و بیاید خونه که خطرناک نشه اوضاع. وقتی برگشتیم، برای نهار صبای دیوانه هم بهمون پی

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 14:53

به نام خدا خیلی ناگهانی، اتفاق افتاد. براش خیلی تمرین کرده بودیم ولی هیچ فکر نمی کردم، اینطوری یهو بهم نشون بده... و تمام مدت فکر می کردم، اگر یک روز اولین نفری باشه که به یه سیاره دیگه پا می گذاره. یا با قدمهاش یک اولین دیگه مثل اولین "آرمسترانگ" انجام میده، آغازش از این زمان و در این مکان بوده. در

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 14:53

به نام خدا

آقا از من به شما نصیحت.

برای جاهای چرب آشپزخونه از "سیف کرمی" استفاده کنین.

من البته از سیم ظرفشویی هم استفاده کردم.

واقعا معرکه بود.


برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

به نام خدا

اصل کار تموم شد. الهی شکر.

حمام و دستشویی و خرده ریزها مونده.

آخیش.




برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

به نام خدا من فکر می کردم چهارشنبه سوری چهارشنبه ست. بعد فهمیدم نخیر سه شنبه ست. حالا خداروشکر روز کار همسره و دردسر، خارج روز شیفت سرکار رفتن رو نداریم. (روز کار شهدای آتش نشان پلاسکو هم بود، اگر بودن... ) مرتضی، همون دوست همسر که تو روابط عمومیه، امسال داره به شدت و بی رودروایسی عمل می کنه. عکسهای

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

به نام خدا از هفته دیگه تمام مرخصی ها لغو می شه و برای عید هم فقط یک شیفت می شد مرخصی گرفت. برای همین هفته پیش بااتفاق همسر و یاس سادات مسافرتمون رو رفتیم. وسط اینهمه کار. وسط شلختگی مطلق خونه. وسط کثیف کردنها و تمیز نکردنها به امید خونه تکونی. الان خونه مون فرش نداره و تمام آنچه در خونه هست یه گوشه

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 8:17

به نام خدا میدونی... آدم وقتی ازدواج می کنه، تو شب عروسیش، درسته که وارد خونه ای میشه که دوستش داره، قراره با کسی زندگی کنه که عاشقشه، اما یه دلتنگی هست برای روزها و شبهای خونه بابا. غذاهای مامان. تو سروکله زدن های خواهرانه و برادرانه. و بی مسئولیتی حتی و بی دغدغه بودن که هرچقدر هم بگید بابا فردا بر

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 8:17

به نام خدا نمی دونم ری اکشن هر کسی بعد از شنیدن این خبرها چی بود؟ خبرهای مهم ناسا از اون روزی که دیدمشون، حالم گرفته است. مادر که باشی در بعضی مواقع به این حد از جنون هم ممکنه برسی. که اگر یاس سادات با یکی از مذکرهای فضایی بخواد ارتباط برقرار کنه و دوست بشه و بعدش ازدواج کنه چی؟ اگر یاس سادات بعد از گذروندن دوران تحصیلش، برای ادامه زندگی به یکی از اون سیارات بره چی؟ اون وقت کی بره کمکش برای زایمان؟ کی بره کمکش برای نگهداری از بچه هاش؟ اگه یه روز با همسرش به اختلاف برخورد چی؟ همسرش مال اون سیاره ست یا زمینیه؟ من رو باش که تمام دغدغه م ادامه تحصیلش بود تو کشورهای دور این سیاره خاکی ِ آبی رنگ... که نبینمش و نباشم تا براش هوسونه هاش رو بپزم، یا برای دل تنگی هاش مرحمی باشم. یا وقت گرفتاری کمک. هعی... چه دنیای بدی شده. الآن نزدیک یک ربع از تنهایی بازی کردنش بدون اینکه متوجه بشه فیلم گرفتم. خیلی زود داره بزرگ می شه. دلم از همین حالا داره براش تنگ می شه. به باباش هم که می گم خیلی منطقی برخورد می کنه. خیلی عادی. آخه اون بابائه، مامان که نیست. پی نوشت: شدم عین این مامانای روی مٌخ؟؟

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا

الان یک ساعتی هست که خارش بینی و حلق و عطسه های من شروع شده.

یعنی واقعا واقعا بهار داره میاد؟



برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا

بار اول بود که این ساعت شب به سمت مقصدی غیر از خونه، توی خیابونهای زنده ی مرکز شهر، عبور می کردیم.

از مقابل 4 ایستگاه، عبور کردیم. عکسهای شهدا، مقابلشون ایستاده بودن. و من......... حالا هم که تو سرچ اینستاگرام گشت می زدم، باز عکسهای آنا و باباش ..... از رویا هم چیزی نمیگم......



برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا فکر کنم امشب هم ازون شبهاست. یعنی از عصر تقریباً حدس زده بودم که امشب یاس سادات بخواب نیست چون عصر هم صدای فیشششش رو قطع می کردم بیدار می شد و سر همین خودم هم نتونستم بخوابم. تب نداره و هیچ عارضه ظاهری توش نمی بینم. یک گزینه "دندان" باقی می مونه. آخه امشب تا تونست با این مسواک انگشتی ها لثه هاش رو کند. یا اینی که سر زده کامل داره در میاد، یا یه مهمون جدید داریم، وقت هم نکردم هنوز جشن دندونی بگیرم. حالا دو فردای دیگه معلوم می شه چی بود ماجرای امشب. الآن در اتاق رو بستم همسر بیدار نشه فردا شیفته، یاس سادات داره عروسکی شکرستان می بینه. منم دارم پست می گذارم. ساعت هم یک ربع به 1 شب است.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا هیچ وقت فکر نمی کردم با وجود یاس سادات بتونم مطالعه کنم. یکی از دوستهام سری کتابهای "من دیگر ما" رو بهم هدیه داده بود، اون رو نمی تونستم بخونم و متوجه بشم، گذاشتمش کنار. بعد کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران" رو هم که دستم بود، باید در سکوت کامل می خوندم تا به دلم بشینه و به خاطر بسپارم. ولی این یکی، وسط بازی های یاس، وسط دیدن تلویزیون، بین هم زدن غذا و مواظبت از نسوختنش، مطالعه شد و کیف کردم. اوایلش خیلی خوشم نیومد. یعنی با اون دیدی که رفته بودم سراغش، بیشتر برام حال گیری بود. اواسطش که یه جاهایی خیلی خیلی حرصی بودم از نویسنده. اما از فصل 6 و نیم به بعد، دیگه وضع فرق کرد. یا داخل داخل داستان رفته بودم، یا نویسنده تازه دستش اومده بود که چی کار کنه که حسابی به دلم نشست. ولی از اول ِاول داستان، برام تور پهن کرد و حسابی اسیرش شدم. خوابش رو می دیدم. غذا که می پختم ذهنم مشغولش بود و همش برای خودم دنبال پایان بندی می گشتم و سعی می کردم وقایع رو حدس بزنم. خلاصه که خوب بود و یه نوازش خوبی شدیم با این کتاب. به قول اون آقاهه: ...I Love You Imam Reza پی نوشت: این دومین کتابی بو

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا تو یه انتشارات گرافیکی کار می کردم، که خب اون موقع جزو معدود انتشارات رشته مون بود. رئیسش، استاد دانشگاه در همون زمینه بود و کتابهایی هم تو انتشاراتش چاپ کرده بود و تمام کارهای کتابش رو هم با وسواس خودش انجام می داد. تو بخش عوامل کتاب، همیشه تو بخش طراح، اسم دختر 3 ساله اش نوشته می شد و ویراستار و چیزهای دیگه، پسر 6 ساله اش. روابط عمومی هم، همسرش. از اون موقع برای درس خوندن و شغل بچه هاش رزومه طراحی می کرد. یا نمی دونم چی..(الآن فکر کنم پسرش دبستانی باشه و دخترش پیش دبستانی) (بگذریم که اسم من رو توی چندتا دونه از کتابهایی که کار کردم نوشت، ولی اسم بچه هاشون به جای اسم من وجود داشت....) الآن که تیتراژ خندوانه رو می دیدم یاد اون افتادم. اونجایی که "با تشکر" نوشته.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا امروز چهلمه *** همچنین؛ امروز چهار ماه ده روز پدر همسر تموم می شه و قاعدتاً مادر همسر باید از عزا در بیاد. که خب یکی دو روز عقب تر، بعد از شهادت مادر سادات (سلام الله علیها)، این اتفاق می افته. حیف که عروس کوچیکم.... وگرنه کلی برنامه داشتم. جمعه، با هم بریم آرایشگاه، بریم لباس خوششششرنگ بخریم و بعد راهیش کنیم به این سفری که می خواد بره. پیش حضرت حسین (علیه السلام). حیف که عروس کوچیکه هستم و قوانینی وجود داره. پی نوشت: دیروز که این طرح واره ها رو می دیدم، دیدم منم یه دونه طرح واره دارم به اسم "فضولی" هعی....

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا

پست قبل رو نوشتم و سِند کردم، مادر همسر رسیدن خونه مون. بسیار متفاوت.

دیروز خونه جاری بزرگ که بودن، عروس بزرگ خانواده، مراسم رو انجام دادن و به کل حال مامان همسر عوض شده.

برام خیلی این قوانین شرعی جالبه.

خیلی جالبه.



:)



پی نوشت:

همه اینها از خوبی مامان همسر هست.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا آقا یه اپلیکیشنی هست به اسم "کرفس". برای سلامت در خوردن هست. روزانه مقدار غذای مصرفیت و میزان فعالیتت رو بهش میدی بهت میگه چند کالری دریافت کردی و چقدر کم و چقدر زیاده. من همش فکر می کردم اصلا رژیم غذایی خوبی ندارم. ولی با برنامه کرفس که دارم پیش میرم فکر کنم امروز فردا برامون بسته های حمایتی بفرستن بدن بخورم جون بگیرم. والا بر اساس اینی که این میگه من باید روزی 2001 کالری دریافت کنم. ولی تا به امروز نشده به 1000 هم برسم. فکر کنم مشکل داره. می خواد آدمارو چاق کنه یواشکی. از ورزش هم باید بگم دو هفته اول عالی پیش رفتم ولی دو هفته بعدی کج دار و مریز. گاهی با نشستن رو دوچرخه ثابت خودمو گول میزنم که یعنی دارم به خودم کلی حال میدم. حوصله م سر میره. همین.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

به نام خدا هر چی با خودم کلنجار رفتم که این ملافه های جدید رو ببرم دلم نیومد. امشب شب خیلی خیلی بدیه... بچه های کوچولو مادرشون رو در بدترین شرایط از دست دادن. و یک مرد بسیار بزرگ، بزرگ به اندازه کائنات و هستی، همسری رو در چنان رتبه ای از دست داد. یک یار و همراه و همدل. تنهایی واقعی واقعی... و این ساعتها بدترین ساعتهای اون شبانه روزه... و صبح بی مادر هم... یا فاطمه الزهرا... این تنها کاری بود که به نشان عزادار بودن، تونستم انجام بدم... از من کمترین، بپذیرید، این کمترین را...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 0:43

صفحه بندی